تک ستاره من

راز زنده بودن من!!!

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

 

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

 

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

 

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

 

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

 

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... !

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390| ساعت 03:01 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم
چون تو پاک هستي
مي توانم تو را خط خطي کنم
که آن وقت در زندان خط هايم
براي هميشه ماندگار ميشوي
و وقتي که نيستي
بي رنگي روزهايم را
با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390| ساعت 02:57 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)

تنها

 

غمگین

 

نشسته با ماه

 

در خلوت ساکت شبانگاه

 

اشکی به رخم دوید ناگاه

 

روی تو شکفت در سرشکم

 

دیدم که هنوز عاشقم آه

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390| ساعت 02:49 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)

گفتم : بهــار

 

خنده زد و گفت : « ای دریــغ ، دیگر بهـار رفته نمی آیـد

 

گفتم : پــرنده

 

گفت : « اینجا پرنده نیست ، اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

 

گفتم : درون چشم تو دیگر ... ؟

 

گفت : « هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست

 

اینجا به جز سکــوت ، سکـوتی گــزنده نیــست »

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390| ساعت 02:48 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)

کودک که بودم ، وقتی‌ زمین میخوردم ،مادرم مرا می‌بوسید،

 تمام دردهایم از یادم میرف......

دیروز زمین خوردم،

.

دردم نیامد ،

 اما...

به جایش تمام بوسه‌های مادرم به یادم آمد

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390| ساعت 02:39 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)

آن شب ...

 

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...

 

تماشا می کرد ...

 

آن شب که شب پره ها ..

 

عاشــقـــانه تر ..

 

نــــور را می جســـتند ...!

 

و اتاقم ..

 

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

 

دانستم..

 

تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390| ساعت 02:35 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

 

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

 

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390| ساعت 02:32 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)

هربار که صدایت را می شونم

شوق می گیرتم

و باز بیشتر به تو فکر می کنم

خدای آسمان شده ای برای من

و من تورا پرستش می کنم

و سر به بارگاه تو فرود می آورم

از تو ، تورا می خواهم

خدای آسمانها

خود را به من ببخش


برای من باش
نوشته شده در يكشنبه 10 بهمن 1389| ساعت 02:33 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)

کتاب عاشقی را آرام باز می کنم

و ورق می زنم صفحات دلدادگی را ،


داستان خسرو و شیرین ..


افسانه ی لیلی و مجنون


روایت ویس و رامین ،


قصه ی فرهاد و منیژه ،


وامق و عذرا ، …


..


باز هم ورقی دیگر ،


و برگی دیگر ،


و کهن عشقی دیگر …




تو گویی لابلای هر برگ ،


با ظرافتی خاص…


دلی پیچیده شده ،


و چشمی نگران..


هنوز بر لب جاده عاشقی


به انتظار نشسته ،


یار را می جوید …
نوشته شده در يكشنبه 10 بهمن 1389| ساعت 02:29 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)

گفتی از چهره ی ماتم زده ی غم بنویس !!

گفتی از ناله در این نامه فراوان بنویس !!

گفتی و رفتی و جستی و ندانستی تو

که من از روز ازل بسته به زنجیر تو ام

شبم از غم ، غمم از تو و تو گفتی بنویس !!!

غم از این غم که ندارد ثمری هر سخنی

و از این غم بسیار

که نخواندست کسی از ورقی  !!

گفتی از آنچه تو داری بنویس ؛

گفتی از آنچه تو خواهی بنویس ؛

گفتی از آنچه تو دانی بنویس ؛

گفتم از غم بنویسم که چرا

کانچنین موج خموشی به تن آزرده مرا ؟؟!!

گفتم و رفتم و جستم و ندانستی تو ،

غم من آنچه تو می پنداری نیست !!!

نوشته شده در يكشنبه 10 بهمن 1389| ساعت 02:21 قبل‏ازظهر| توسط شب بی ستاره|نظرات (0)


صفحه قبل «|» صفحه بعد
AftaBlog.com